Self-evaluation: Cognitive approach

ارائه‌دهنده: امیرحسین بستانچی

تاریخ: ۱۶/۰۷/۱۴۰۴

استاد راهنما: محمد وحیدی اربابی

خلاصه ارائه

خودارزیابی یا Self-evaluation یکی از پیچیده‌ترین و بنیادی‌ترین توانایی‌های شناختی مغز انسان است. این توانایی به ما اجازه می‌دهد که عملکرد، افکار، احساسات و تصمیمات خود را بسنجیم، درباره‌ی آن‌ها قضاوت کنیم و در صورت نیاز، رفتارمان را اصلاح کنیم.
این فرایند از تعامل دو نیروی اصلی شکل می‌گیرد: فرایندهای اجتماعی و فرایندهای شناختی. از نظر اجتماعی، انسان‌ها از کودکی از طریق مقایسه با دیگران یاد می‌گیرند جایگاه خود را بشناسند. مقاله‌ی کلاسیک الیک و سدیکیدس (Alicke & Sedikides, 2009) نشان داد که خودارزیابی در واقع بر پایه‌ی مقایسه‌های مداوم میان خود و دیگران، و نیز میان جنبه‌های مختلف از خود شکل می‌گیرد. به همین دلیل، خودارزیابی را می‌توان در سه بُعد بررسی کرد:
۱. مقایسه‌ی اجتماعی (Social Comparison): مقایسه‌ی خود با دیگران برای سنجش موقعیت و ارزش.
۲. مقایسه‌ی بُعدی (Dimensional Comparison): مقایسه‌ی عملکرد خود در جنبه‌های مختلف مانند تحصیل و روابط اجتماعی.
۳. مقایسه‌ی زمانی (Temporal Comparison): مقایسه‌ی خود در حال حاضر با گذشته یا آینده برای ارزیابی پیشرفت.
این مقایسه‌ها به مرور زمان با ساختارهای شناختی مغز ترکیب می‌شوند و باعث شکل‌گیری تصویر ذهنی از «خود» می‌شوند.
از دیدگاه نروساینس (علوم اعصاب شناختی)، خودارزیابی را می‌توان به عنوان یک سیستم بازخوردی در مغز تعریف کرد که به مغز اجازه می‌دهد عملکرد خودش را پایش کند، اشتباهات را تشخیص دهد و تصمیمات آینده را اصلاح نماید. در واقع، همان‌طور که بدن از سیستم‌های تنظیمی برای حفظ تعادل فیزیولوژیک استفاده می‌کند، ذهن نیز از سیستم‌های عصبی برای حفظ تعادل شناختی و روانی بهره می‌گیرد.
سه ناحیه‌ی کلیدی مغز در این فرایند نقش اصلی دارند:
قشر پیش‌پیشانی میانی (Medial Prefrontal Cortex – mPFC): مرکز تفکر درباره‌ی خود، تصمیم‌گیری و قضاوت‌های اجتماعی.
قشر سینگولیت قدامی (Anterior Cingulate Cortex – ACC): مرکز تشخیص خطا، تضاد و تنظیم رفتار.
شبکه‌ی حالت پیش‌فرض (Default Mode Network – DMN): مجموعه‌ای از نواحی مغز شامل PCC و mPFC که هنگام تفکر درونی، بازتاب ذهنی و خوداندیشی فعال است.
در مغز، زمانی که فرد تصمیمی می‌گیرد یا کاری انجام می‌دهد، سیستم عصبی نتیجه را با انتظار ذهنی مقایسه می‌کند. اگر اختلافی وجود داشته باشد، ACC فعال می‌شود و سیگنال خطا ایجاد می‌کند. سپس mPFC وارد عمل می‌شود تا تصمیم را اصلاح کند. این همان سازوکاری است که مغز از آن برای یادگیری، خوداصلاحی و رشد شناختی استفاده می‌کند.
به زبان ساده‌تر، نروساینس به مطالعه‌ی ساختار و عملکرد سیستم عصبی می‌پردازد تا بفهمد چگونه فعالیت‌های مغزی منجر به فرآیندهای روانی مانند احساس، تفکر و تصمیم‌گیری می‌شوند. در زمینه‌ی خودارزیابی، علوم اعصاب نشان می‌دهد که احساس «من» یا درک از خود، نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه نتیجه‌ی فعالیت هماهنگ میان شبکه‌های عصبی پیچیده است.
وقتی این سیستم عصبی مختل می‌شود، اختلال‌های روانی مختلفی به وجود می‌آیند که هر کدام از زاویه‌ای خاص بر خودارزیابی تأثیر می‌گذارند.
در اختلال وسواس فکری–عملی (OCD)، بخش‌هایی از مغز که وظیفه‌ی تشخیص خطا و نظارت بر رفتار را دارند (ACC و OFC) بیش‌فعال می‌شوند. این بیش‌فعالی باعث می‌شود فرد حتی در نبود خطا، احساس اشتباه کند. به همین دلیل، رفتارهایی مثل چک کردن مداوم، شستن‌های تکراری یا تردیدهای بی‌پایان به‌وجود می‌آید. در واقع، مغز مدام سیگنال اصلاحی می‌فرستد، حتی زمانی که نیازی به اصلاح نیست. مقاله‌ی Maltby et al. (2006) نشان داد که در بیماران OCD، سیستم تشخیص خطای عصبی بیش از حد حساس است و منجر به نوعی خودارزیابی بیمارگونه می‌شود.
در افسردگی (Depression)، روند برعکس است. نواحی شناختی مانند mPFC فعالیت کمتری دارند، در حالی‌که نواحی احساسی مانند sgACC بیش‌فعال می‌شوند. در نتیجه، ارزیابی فرد از خود سوگیرانه و منفی می‌شود. مطالعات تصویربرداری مغزی (Gotlib & Joormann, 2010) نشان داده‌اند که بیماران افسرده تمایل دارند خطاهای خود را بزرگ‌نمایی کنند و موفقیت‌هایشان را کم‌اهمیت جلوه دهند. مغز در این حالت، به جای اصلاح واقع‌بینانه‌ی خطا، وارد چرخه‌ی خودانتقادی و احساس گناه می‌شود.
در اسکیزوفرنی (Schizophrenia)، شبکه‌ی حالت پیش‌فرض (DMN) که در تفکر درونی و درک خود نقش دارد، دچار اختلال ارتباطی می‌شود. فرد در تشخیص تفاوت بین افکار خودش و واقعیت بیرونی ناتوان می‌گردد. این همان جایی است که مرز میان خود و دیگران در ذهن فرد محو می‌شود. بیمار ممکن است احساس کند افکارش از بیرون هدایت می‌شوند یا صداهایی در ذهنش به او دستور می‌دهند. از دیدگاه نروساینس، این اختلال یعنی فروپاشی کامل سیستم خودارزیابی مغزی.

در مصرف الکل نیز تغییر مشابهی مشاهده می‌شود. الکل با تضعیف فعالیت قشر پیش‌پیشانی، باعث می‌شود فرد نتواند به‌درستی تصمیمات خود را ارزیابی کند. به همین دلیل، ارزیابی او از خودش معمولاً بیش از حد مثبت و غیرواقعی می‌شود. این وضعیت که به آن «نزدیک‌بینی شناختی» یا Cognitive Myopia گفته می‌شود، نشان‌دهنده‌ی خاموش شدن موقت سیستم بازخوردی مغز است.
اما توانایی خودارزیابی محدود به انسان نیست. پژوهش‌های حیوانی نیز نشان داده‌اند که گونه‌هایی مثل موش‌ها و کلاغ‌ها می‌توانند از سطح دانایی خود آگاه باشند. در آزمایشی که فوت و کریستال در سال ۲۰۰۷ انجام دادند، موش‌های لانگ-ایوانز در آزمونی شرکت کردند که در آن باید بین دو صدای کوتاه و بلند تمایز قائل می‌شدند. اگر مطمئن بودند، در آزمون شرکت می‌کردند و پاداش بزرگ می‌گرفتند؛ اما اگر مطمئن نبودند، می‌توانستند از آزمون صرف‌نظر کرده و پاداش کوچکی دریافت کنند. نتایج نشان داد موش‌ها در آزمون‌های سخت‌تر اغلب شرکت نمی‌کردند. این یعنی آن‌ها می‌دانستند که نمی‌دانند — نوعی آگاهی از نادانی که شکل ابتدایی خودارزیابی شناختی است.

Self-evaluation :در هوش مصنوعی

در مدل‌های جدید هوش مصنوعی، به‌ویژه شبکه‌های یادگیری عمیق، مفهوم خودارزیابی به شکل الگوریتمی پیاده‌سازی شده است. درست مانند مغز انسان که عملکرد خود را ارزیابی و اصلاح می‌کند، سیستم‌های هوشمند نیز از طریق حلقه‌های بازخوردی، خطاهای خود را می‌سنجند و یاد می‌گیرند.

در مغز، نواحی سینگولیت قدامی (ACC) و پیش‌پیشانی میانی (mPFC) وظیفه دارند خطا را تشخیص دهند و تصمیم را تنظیم کنند. در شبکه‌های مصنوعی نیز همین کار با الگوریتم پس‌انتشار خطا (Backpropagation) انجام می‌شود؛ یعنی هر بار که سیستم در پیش‌بینی اشتباه کند، مقدار خطا به لایه‌های قبلی بازگردانده می‌شود تا ارتباطات داخلی تغییر کنند.

پژوهش Fleming & Dolan (2020) نشان داد که هر دو سیستم – زیستی و مصنوعی – از مکانیزم‌های مشابه برای کاهش خطا و بهبود عملکرد استفاده می‌کنند. تفاوت در این است که مغز انسان در این فرایند از آگاهی و هیجان نیز بهره می‌برد، در حالی که هوش مصنوعی تنها بر اساس محاسبه و داده عمل می‌کند.

به زبان ساده، مغز و هوش مصنوعی هر دو یاد می‌گیرند از اشتباهاتشان عبور کنند،
اما فقط مغز انسان «احساس» اشتباه کردن را تجربه می‌کند.

کاربر مهمان

کاربر مهمان